محمد خزائلى

223

شرح بوستان ( فارسى )

گلى را كه نه رنگ باشد نه بوى ، * غريب است سوداى بلبل بر اوى به محمود گفت اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى : كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست حكايت ( 13 ) [ شنيدم كه در تنگنايى شتر . . . . ] شنيدم كه در تنگنايى شتر ، * بيفتاد و بشكست صندوق در ز يغما ملك آستين برفشاند * وز آنجا به تعجيل ، مركب براند سواران ، پى در و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند ( 1 ) نماند از وشاقان ( 2 ) گردن فراز ، * كسى در قفاى ملك جز اياز نگه كرد : كاى دلبر پيچ پيچ * ز يغما چه آورده‌اى ؟ گفت : هيچ من اندر قفاى تو ميتاختم ، * ز خدمت به نعمت نپرداختم گرت قربتى هست در بارگاه ، * به خلعت مشو غافل از پادشاه خلاف طريقت بود كاوليا ( 3 ) ، * تمنا كنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست ، * تو دربند خويشى نه دربند دوست ترا تا دهن باشد از حرص باز ، * نيايد به گوش دل از غيب ، راز حقيقت سراييست آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته ( 4 ) نبينى كه جايى كه برخاست گرد ، * نبيند نظر گرچه بيناست مرد حكايت ( 14 ) [ قضا را من و پيرى از فارياب . . . . ] قضا را من و پيرى از فارياب ( 5 ) ، * رسيديم در خاك مغرب ( 6 ) به آب